تبليغاتX
تن روح

تن روح

حقیقت یک لحظه بود،لحظه ای که شقایق را شناختم...

تقسیم و تفکیک

 

من اعتراض دارم!

و اعتراض پدیده بدی نیست،

تغییر می آفریند و بهبود می زاید،

به مرزهایی که انسانها را در بند می کشند،

به روابطی که محترم می شماریم،    به اهدافی که عمومیند!

و تابوهایی که سالهاست می زیند!

به مرزها!

به آنچه انسانها و موجودات جهان را تقسیم می کنند،

به تمام آن چیزها که به یک موجود رنگ می دهد!

به سازمان،پرچم،زبان،خانواده،ملیت، آنگاه که تو را از جهان سوا می کند!

به یک نام تصادفی در شناسنامه ام!

به خانه،به سقف،و آپارتمان بلندی که روبروی پنجره اتاقم ساخته اند!

به شبهایی که زیر نور ماه نمی خوابم!

به معاشرتهایی که پایان نمی یابند،

و رسمهایی که رهایم نمی کنند و باورهایی که باورم نمی شود!

به خطها و میله ها!

به سکسهایی که فرصت انجام نمی یابند!

به اینکه :" همین است دگر"!

به اینکه جور دیگری را نمی پذیرند،

و جور دیگری را تجربه نمی کنم،

به انکار فرزند هایی که به دنیا نمی آیند!

به نداشتن همیشگی خواهرم!

به آنچه آرمان می شود صبح و در خود فرو می رود تا نیمه های شب!

به آنچه فریب می نامیم و آنچه نصیب می بریم!

گاهی به آنچه جستجو می کنیم در اقیانوس پیشینیان!

و اندیشه هایم برای آگاهی!

آگاهی رهابخش!

و نداشتن تعریف!و نداشتن امکان!

از دانسته ها و یافته هایی که با هم می زیند!

و بی هم درک می شوند!

و بی هم به پایان می رسند!

به آنچه مرا از من می گیرد!

و آنچه تو را دوباره ناجور می خواهد!

و جای خالی عطر عشق! 

و جای خالی عطر عشق!

و  . . . عطر عشق!

آنگاه که نفس نمی توانی کشید!

برای جای خالی عطر عشق!

...

دوباره به انتها می رسم با نامش!

به لطف دستها و اعجاز قلم!

که هنوز می نویسد:

من هستم!

و هنوز هم اعتراض دارم به اینی که هست!

و این پدیده بدی نیست!

تغییر می آفریند و بهبود می زاید!

اگر بشناسیم و از آنچه در برمان گرفته است، به خود راست بگوییم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 19:51  توسط تن روح  | 

جراحی

در زندگی برای دور ریختن بسیاری از تابوها و باورهای موروثی نیاز به جراحی هست!

و این اتفاق، ناگزیر از کارد،درد و خونریزیست!

باید تن را به جراح سپرد و زخمها را به جان خرید،

چاره ای نبود!

گریزی نیست!

زیرا نمی خواهم ادامه یک جریان بی ثمر باشم!

جهشی می خواهم در بستر تکامل!

جهشی که خواهم آفریدش،

من!

نه اتفاقی که چشم می کشد!

نمی خواهم ادامه یک جریان بی ثمر باشم!

نمی خواهم!!!

و همین برای یک انسان کافی است!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:48  توسط تن روح  | 

کوله پشتی

راسل می گوید:

پرداختن افراطی به منطق خسته ام کرد،پس از آن هر کاری را از نیمه رها می کردم!

می خواست بگوید:آدمی محدود است!

حالا این یعنی چه؟؟؟

یعنی وقتی آدمی مثل راسل با آن ظرفیت ذهنی و شانس داشتن یک زندگی کاملا" آکادمیک در یک دانشگاه معتبر در سطح جهان،برای پرداختن به موضوعات علمی مرتبط با ذخایر ذهنی اش از خستگی و محدودیت حرف می زند!

انسانی که جهان را به گمان من تحت تاثیر دانش خود قرار داده ،متوجه شده است که تقسیم توان جسمی و ذهنی اش بهینه نبوده است و به منطق بیش از حد مجاز پرداخته تا جایی که به خستگی ذهنی و واماندگی از پرداختن به علائقش اعتراف می کند!

آدمی مثل من که شانس ارثی و محیطی کمتری نسبت به او داشته و دارد،بایستی حساب میزان زمان،انرژی و انتخابهایش را بکند و بی رویه در پرت و پلا هرز نرود!

در مسئله کوله پشتی هم به این موضوع به خوبی اشاره می شود که ما برای پر کردن تنها کوله پشتی خود با ظرفیت محدود فضا و وزن ،نیاز به انتخاب شمشهای باارزش و کم وزن از میان انبوه شمشهای فلزی موجود داریم!

به قول تن روح:جهانی داریم سرشار از فریب و نصیب،تا چه به کار ما خواهد آمد!!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 7:45  توسط تن روح  | 

الگوریتمهای تکاملی

  

می دانی طبیعت یک معادله درجه دوم را چگونه حل می کند؟

طبیعتا" از یک الگوریتم مشخص به جواب نمی رسد!

طبیعت جواب را حدس می زند و گام به گام به آن نزدیک می شود!

یعنی چه؟

یعنی طبیعت با اشتباه شروع می کند و بدون خستگی با یک حرکت منطقی و مداوم

به شرایط ایده آل نزدیک می شود!

و آنقدر این کار را ادامه می دهد تا به انتخاب بهینه دست یابد!

همین است که بازتاب این تلاش مداوم در طی سالیان طولانی

انسان را به شگفتی وا می دارد!

او اشتباه را برای رسیدن به یک شرایط بهتر می پذیرد و

این چیزی است که من بایستی از آن یاد بگیرم!

هیچوقت در بهترین مکان نایستاده ای،

با یک تلاش دیگر می توانی بهتر از اینی که هست باشی!

و این حرکت هیچوقت تمام نخواهد شد!

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:43  توسط تن روح  | 

کاکتوس


اینکه می گویم "آدمی"،

 برای این است که وقتی جلوی آینه می ایستم

خودم را به شکل آدم می بینم،

طبیعتا" اگر موجود دیگری بودم در مورد آن فکر می کردم!

چون آدم هستم، حق دارم در مورد آدمیزاد فکر کنم!

گو اینکه ذهن من در شرایطی هست،که داره زندگی و شرایط

خود من رو هم به عنوان یک مسئله و پدیده بیرونی تحلیل می کنه!!!

به من همونجوری فکر می کنه که به کاکتوس باغچه خانه مادربزرگم !

اون چیزی که ازش خیلی خوشحالم اینه که زندگی هنوز هست،

و من می دونم که تا وقتی زنده ام نبایستی بمیرم!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:12  توسط تن روح  | 

جد بزرگوار

یادم هست که چند وقت پیش مقایسه ای داشتم میان خودم و جد بزرگوارم!

که البته مثلا" چند نسل عقبتر از پدر بزرگم مورد نظر بود!

می خواستم ببینم که اصولا" چه ارتباطی می تواند میان خواستها و آرمانهای ما باشد!

من و جد بزرگوارم!

چه آرمان و آرزو و حالات انسانی خاصی را می توان مشترک یافت!

....؟؟؟

هر چه می گذرد بیشتر به این می رسم که واژه های زمین، زندگی و ابزار

چیزهایی نیستند که بتوان از کنار آنها ساده رد شد!

زمین و همین زندگی ساده ای که دارد آرام آرام می گذرد!

و من وقتی بیشتر این را فهمیدم،که چند روز پیش

یکی از دوستانم در مسیر یک کوهی که من هر هفته از آن

می گذشتم،پای درختی که هر هفته از آن زالزالک می چیدم،

 یک لانه پرنده پیدا کرد که من هیچوقت آن را ندیده بودم!!!


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:57  توسط تن روح  | 

هوش مصنوعی


یک پارادوکس اساسی در بررسی های فلسفی پیرامون مناسبات جهانی

و تفکرات ماوراءالطبیعه وجود دارد که همیشه بوده است و

موی دماغ خوش باوری دیندارانی شده است که خدا را خیر خواه می دانند!

هنوز هم پاسخ درست و حسابی برای آن نیافته اند!

و آن وجود "شروری" در جهان است!!!

یکی از آیات قرآن هم به این موضوع می پردازد که شیطان

قسم خورده است که آدم را گمراه خواهد کرد!

و پیروان داستانهای الانبیاء معتقدند که شیطان با آدم به زمین هبوط کرد!

من می توانم این فرضیه را بپذیرم و این را هم بپذیرم که اصولا" این جدال

خیر و شر پایانی نخواهد داشت!

چه باید کرد؟

به گمان من،آدمی می تواند رشد کند و عشق بیافریند!

من گل سنک را دیده ام که چگونه از دل سنگ بیرون می آید !

شاید برای ایجاد هنر و زیبایی حتی در "شهر سنگستان" هم نیاز به جنگیدن نباشد!

برای بهره بردن و انسان شدن و انسان زیستن!

"زیستن" یک فرصت است!

من گلهایی دیده ام که فقط یک هفته زندگی می کنند!

حشراتی که یک روز می زیند!

یک زندگی کامل، بی آنکه بخواهد تمامی موجودات جهان را به نفع خود تغییر دهد!

به نظر می آید هسته نیازها و خواستهای انسانی سازگارتر از این است

که جولانگاه شروران شود!

نیاز هست که جستجو کنم و همین است که خلقت راممکن ساخته است!

برای پاسخ به بسیاری مسائل یک راه حل مشخص وجود ندارد!

من نیاز دارم که جستجو کنم و این توانایی را دارم، وانگیزه آن هم هست!

من ایمان دارم که پاسخ ها را خواهم یافت و به آگاهی خواهم رسید!


 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:3  توسط تن روح  | 

اویس

 

زنده ی بیدار تمام شد و ما می توانیم آن را داشته باشیم!

خوشحالم!

چقدر خوشحالم امشب!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:58  توسط تن روح  | 

پردازش


اینجا یک ذهن فعال است که می زید!

و تن من،تنها برای نیاز آن است که هست!

من چیستم؟

یک ذهنیت، یک پردازش مداوم، سیلانی از اندیشه ها!

که خوراک می خواهند!

من کیستم؟

موجودی منفرد، آزاد، لاقید و بی مبالات که می اندیشد!

به چه؟ نمی دانم؟

و من کشف کرده ام که این سیلان اندیشه ها خوراک می خواهد!

خوراک؟

برای ماندن و بودن!

چون هوا و آب و غذا برای بدن!

برای اینکه رهایت کند و آرام شود،

تو کیستی؟

نیازهای یک ذهنیت جاندار!

و وقتی بیمار می شود بدنم یا استخوانش بشکند!

به بیماری نگاه می کنم و نگران نمی شوم!

زیرا می توانم فکر کنم و می توانم بخوانم!

آری

من یک اندیشه ام به تمامی!

و این تن، بارکش اندیشه های من است!

و غایت زندگیم همین است،

که سیلان افکارم را بپرورم!

من فکر می کنم و به یاد می آورم!

نه پوشینه ها و نه دوستانم را!

تنها افکارم را به یاد می آورم و این یک کشف تازه است!

من سراپا اندیشه ام،ذهنم،

من یک ادراک انتزاعی هستم!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 16:50  توسط تن روح  | 

انحنا

 

درتاریخ فلسفه به فردی به نام "باروخ اسپینوزا" بر می خوریم.او یکی

 از فیلسوفان واقع گرای سده ۱۷ به شمار می آید.

آنچه از او به یاد می آورم این است که یهودی تبار، مهاجر و تنها بود و

 اینکه شغل عجیبی داشت!

برخی می گویند که انتخاب این شغل بی ارتباط با فلسفه او نبوده

است.اسپینوزا عدسی می تراشید و می فروخت!

وقتی از پشت یک عدسی به یک شیء نگاه می کنیم آن را به شکل

 دیگری می بینیم!یعنی با همین چشم ، مغز و عصب بینایی وقتی زاویه

 تابش نور از یک شیء بر اجزاء قدامی چشم (قرنیه- عنبیه و عدسی )

ما تغییر می کند و به عبارت دیگر نوع نگاه خود را تغییر می

دهیم،جهان اطراف خود را متفاوت می یابیم.

تصور کنید که به جنگل می روید و به درختان نگاه می کنید و تمامی

این سر سبزی را با خودتان و  صداهایی که به گوش می رسد را یک

 موجود زنده در نظر می گیرید،همه در هم فرو می روند و یک پیکره

 را می سازند که شما هم می توانید جزئی از آن باشید.

حال چشمان خود را ببندید و دوباره باز کنید و به جنگل به این شکل

 نگاه کنید،

یک درخت را میان انبوه درختان انتخاب کنید و به او نزدیک شوید

 و انتخاب یک شاخه و یک برگ و یک...؟!

روی برگ آوند ها،سبزینه ها،شیره برگ،زندگی حشرات و آفتهای

احتمالی که نفس می کشند و راه می روند،مناسبات و تعامل آنها با

حشرات دیگر مثلا" مورچه و شته را به یاد بیاورید،اینجا زندگی در

 بستر یک قانون هزاره ای در جریان است،بعد روی یکی از این­ها

متمرکز می شویم و تاجایی که می توان تصور کرد پیش می رویم تا

مولکولها ،اتمها  و اجزای سازنده هر کدام را یک جهان مستقل و دارای

 قانون و زنده و پر راز و رمز بیابیم!

چند بار می توان چشمها را بست و دوباره باز کرد و دوباره جهان را

به گونه دیگری دید؟

تغییر نگاه به جنگل با عدسی فیزیکی ممکن است،در یک نگاه انتزاعی

 به جهان می خواهم ببینم آیا می توان ساختارهای فکری و ایده آلها و

قوانین حاکم بر زندگی انسانها را در تعامل با  محیط اطرافشان از پشت

 عدسی های متفاوت ذهنی مشاهده کرد و به نتایج خوبی رسید یا نه؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:16  توسط تن روح  |