درتاریخ فلسفه به فردی به نام "باروخ اسپینوزا" بر می خوریم.او یکی
از فیلسوفان واقع گرای سده ۱۷ به شمار می آید.
آنچه از او به یاد می آورم این است که یهودی تبار، مهاجر و تنها بود و
اینکه شغل عجیبی داشت!
برخی می گویند که انتخاب این شغل بی ارتباط با فلسفه او نبوده
است.اسپینوزا عدسی می تراشید و می فروخت!
وقتی از پشت یک عدسی به یک شیء نگاه می کنیم آن را به شکل
دیگری می بینیم!یعنی با همین چشم ، مغز و عصب بینایی وقتی زاویه
تابش نور از یک شیء بر اجزاء قدامی چشم (قرنیه- عنبیه و عدسی )
ما تغییر می کند و به عبارت دیگر نوع نگاه خود را تغییر می
دهیم،جهان اطراف خود را متفاوت می یابیم.
تصور کنید که به جنگل می روید و به درختان نگاه می کنید و تمامی
این سر سبزی را با خودتان و صداهایی که به گوش می رسد را یک
موجود زنده در نظر می گیرید،همه در هم فرو می روند و یک پیکره
را می سازند که شما هم می توانید جزئی از آن باشید.
حال چشمان خود را ببندید و دوباره باز کنید و به جنگل به این شکل
نگاه کنید،
یک درخت را میان انبوه درختان انتخاب کنید و به او نزدیک شوید
و انتخاب یک شاخه و یک برگ و یک...؟!
روی برگ آوند ها،سبزینه ها،شیره برگ،زندگی حشرات و آفتهای
احتمالی که نفس می کشند و راه می روند،مناسبات و تعامل آنها با
حشرات دیگر مثلا" مورچه و شته را به یاد بیاورید،اینجا زندگی در
بستر یک قانون هزاره ای در جریان است،بعد روی یکی از اینها
متمرکز می شویم و تاجایی که می توان تصور کرد پیش می رویم تا
مولکولها ،اتمها و اجزای سازنده هر کدام را یک جهان مستقل و دارای
قانون و زنده و پر راز و رمز بیابیم!
چند بار می توان چشمها را بست و دوباره باز کرد و دوباره جهان را
به گونه دیگری دید؟
تغییر نگاه به جنگل با عدسی فیزیکی ممکن است،در یک نگاه انتزاعی
به جهان می خواهم ببینم آیا می توان ساختارهای فکری و ایده آلها و
قوانین حاکم بر زندگی انسانها را در تعامل با محیط اطرافشان از پشت
عدسی های متفاوت ذهنی مشاهده کرد و به نتایج خوبی رسید یا نه؟