تبليغاتX
تن روح

تن روح

حلقه بر در می زنیم ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم

امروز دفاع كردم!!

از خودم و از اون كارهايي كه تو اين همه مدت من رو گرفتار كرده بود

ولي آخر ماجرا هميشه يه جورايي بدهكاريم!!

چرا؟؟؟

ما كه بيشتر از همه زحمت مي كشيم هميشه از همه بيشتر بدهكار هستيم!!

من چرا نسخه خودم رو تغيير نمي دم!

چرا نمي رم توي گروه هميشه طلبكارها!؟؟

كسي چيزي به ذهنش نمي رسه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 14:14  توسط تن روح  | 

مدتي است كه به ارتباط يا شباهت ميان

برگ و تن يا نوع گياه و انسان فكر مي كنم

هميشه مي دانسته ام كه زمين آموزگار نخست ،

و آسمان جولانگاه خيالبافي و روياهاپروري زمينيان است

هر چه هست در زمين دميده شده است و هر بار به شكلي از آن بيرون مي آيد

با نابود شدن تمامي آن يا حتي تمامي زمين به خانه ديگري سفر خواهد كرد

جاودانگي بن مايه عشق است و همين دليل جاودانگي زندگيست،

همين كه مي بينيم...

چرا از خستگي زمين بيمناك باشم كه از پس هر مرگي ميلادي خواهد بود

و زماني نمي گذرد كه باز يكديگر را ملاقات خواهند كرد

همان دغدغه هميشگي و شوريدگي عشق را مي گويم 

و براي آن روز منتظر خواهد ماند...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 0:15  توسط تن روح  | 

یاد که می گیریم،    از جهان ...

و از آنچه می شنویم و می بینیم و درک می کنیم...

کشف که می کنیم، تا زندگی و ادامه زندگی ممکن شود...

و در این میان،

من،           فکر که می کنم و آنچه می بینم و آنچه درک می کنم، که :

احساسهای ما و دریافتهای ما و تحلیلهای ما، فریبمان می دهند!!!

ما نه آن موجودی هستیم که می اندیشیم و نه آن موجودی که درک می کنیم!!!

ما عاقبت روزی زمین را یاد خواهیم آورد،

و،         به یاد خواهیم آورد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 12:1  توسط تن روح  | 

همیشه می دانسته ام که موجودی ذهنی ام،

حتی بیش از این،

می دانسته ام که به تمامی ذهنی هستم که می زید!

و این هم عجیب است و هم حال و هوای خودش را دارد و هم پارادوکس می زاید!!

این چند روز با پدیده ای شناخته شده به نام ذهن آگاهی آشنا شده ام!

سریعتر و کاملتر از آنچه فکر می کردم توانستم آن را درک کنم

حالا که به جهان و خودم با این تکنیک نگاه می کنم،

با تعجبی وصف ناشدنی از خودم می پرسم:

" داری چه کار می کنی؟ معلوم هست؟ "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 22:18  توسط تن روح  | 

یک فنجان چای داغ،

رمانی تشنه همچون تمنای یک سکس ناتمام...

و خستگی چشمهایی که خواب می خواهند...

آن طرف تر

یک بالش و پتو افتاده در کنار بخاری،

و چراغها خاموش...

من می خندم،جهان هم...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 9:56  توسط تن روح  | 


شاید جهان دیگه خیال و توهم نباشه!

شاید همینی باشه که می بینم!!!

شاید خیلی ساده تر از اینی باشه که فکر می کنم!

شاید تو خیالاتم زندگی می کنم تا از حقیقت فاصله بگیرم؟!!!

شاید خیلی چیزهای دیگه هم باشه که نمی دونم!

این رو می دونم که هر کاری رو می شه کرد!

هر کاری رو اگه بدونی دقیقا چیه و بهش اهمیت بدی!

سوال اینه که چی واقعا" برام اهمیت داره؟؟؟


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:9  توسط تن روح  | 


نشانم داده ای که می توانم با آهنگهای بسیاری برقصم

ولی امشب،

زیباترین آهنگت را بنواز

می خواهم تا انتهای مهتاب،

همراه با تمامی آنچه از همیم،

با تمامی آنچه تا کنونم ساخته است،

مست شوم و زیباترین هارمونی جهان را بیافرینم!

بنواز،

می خواهم جاودانه شوم امشب،

تنها امشب،

که چشمانت انتظار مرا می کشند!

خوب می دانم که فردا،

مجالی برای مستی و رقصیدن من نیست!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 1:29  توسط تن روح  | 

            

           انسان هبوط کرد

                             و تنهایی را شناخت

              خداوند پنهان است 

                         و هوا دلگیر،

                      بتی کهنه و روحی آلوده بر دوش

     

               تاریخ را جانیان می سازند

                                       و عاشقان؟

                                   مردانی خسته تر از تاریخ...

 

           ابلیس فرمان می راند

                   و عاشقی ،فریبی آمیخته با تردیدهاست

 

              خنده پیرزالی در گوشم

                 چراغی در دست ،دلی هراسان در سینه و جنگلی تاریک

 

                                  کجاست بوی خوش حوا؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:39  توسط تن روح  | 


گاهی فکر می کنم به صدایی که انتظار می کشد!

و انتظاری که مرا می کشاند!

فکر می کنم تنها و این شاید همان عصر بی عملی خرد باشد!

"ما طلوع می کنیم!            کی؟"



+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 22:57  توسط تن روح  | 


درود بر وینستون چرچیل!


دو تا جمله از او آموخته ام از میان فرصتی که برای شناختنش داشته ام!

ابزار می شوند برای حرکت جهان و ما جذب می شویم!جذب می شویم!


- شما جهان خود را می سازید در حالی که در آن پیش می روید!

- هرگز شکست را نمی پذیرم!


گاهی فکر می کنم به غریزه ها و انکاری که خرد زور می زند !!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 8:49  توسط تن روح  |